تبليغاتX
تحلیل جامع بهائیت

تحلیل جامع بهائیت

توضیح و تکمیل

در ذهن مدعیان دروغین صلح چه میگذرد؟

به نام خدا

 

""""تعالیم بهائی به کسانی که طالب حقیقتند نور الهی و صلح و سلام و حسن تفاهم میبخشد

حال زمان ما زمانی است که انسان بمرحله بلوغ وارد گشته و وحدت خاندان بشری و بنای جامعهای جهانی و صلح عمومی امکان پذير شده است

بهاءالله احکامی که خلاف روح حاکم بشری می باشند را نسخ نمودند و تعالیمی مطابق با روح کنونی بشری ارائه می دهد احکامی چون صلح عمومی و وحدت عالم انسانی و...

فرآیند تحقق وحدت عالم انسانی و تأسیس صلح در میان ملل...

سعادت عالم انسانی در وحدت و یگانگی نوع بشر است. و ترقیات جسمانی و روحانی هر دو مشروط و منوط به الفت و محبت عمومی بین افراد انسانی....

انتقال از صلح اصغر به صلح عمومی باشد که این انتقال به استناد آثار دیانت بهائی با مشارکت بهائیان عالم و اجرای اصول و تعالیم حضرت بهاءالله به وقوع می پیوندد.

لابدّ بر اينست مجمع بزرگی در ارض بر پا شود. و ملوک و سلاطين در آن مجمع مفاوضه در صلح  اکبر نمايند . و آن اينست که دول عظيمه برای آسايش عالم بصلح محکم متشبّث شوند . و اگر ملکی بر ملکی برخيزد جميع متفقا بر منع قيام نمايند . در اين صورت عالم محتاج مهمّات حربيّه و صفوف عسکريّه نبوده و نيست...."""""

 

در تمام کتب و مقالات بهائیان همه ی ما بسیار از این شعارهاو لغات و الفاظ زیبا شنیده ایم....

 لطفا مطالب زیر را با دقت بخوانید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:28  توسط شب اول قبر  | 

بررسی ادعای خدایی بهاالله از زاویه ای جدید

خدمت یاران و دوستان عزیز سلام عرض میکنم......

به طور کلی هر آمدنی رفتی دارد.... بعضی از دوستان به خیال خام خودشان گمان میکردند که اکنون زمان رفتن ماست و کار وبلاگ ما به پایان رسیده و هر از گاهی نظراتی را مبنی بر خوشحالی خودشان از پایان کار این وبلاگ برای ما ارسال میکردند....

اما از آنجایی که هدف من در این وبلاگ روشن کردن حقیقت است و هر چند تا به امروز بخشهای بزرگی از حقیقت را روشن کرده ایم اما هنوز موضوع برای بحث بسیار است...

بحث در رابطه با ادعای خدایی بهاء الله کمی قدیمی و تکراری شده است.... البته این تکرار بحث هرگز منجر به این نشد که بهائیان پاسخ مناسبی در این رابطه ارائه کنند.... همانطور که دیدیم دوستان اظهار داشتند که بحث خاتمیت یک بحث بی فایده و قدیمی است اما ملاحظه فرمودید که نتایج بدست آمده از این بحث نتایجی جدای از مباحث پیشین بوده است. اکنون سعی داریم بحثی را در رابطه با ادعای خدایی بهاءالله شروع کنیم امید آن داریم که بتوانیم حقیقت را بیش از پیش نمایان کنیم.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:54  توسط شب اول قبر  | 

در ادامه متن نتیجه گیری مربوط به بحث خاتمیت را مطالعه کنید...

 

عقاید متفاوت بهائیان در رابطه با موضوع بهائیت و تحلیل عقایدشان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:41  توسط شب اول قبر  | 

 مَّا كانَ محَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيماً((40

ترجمه:_محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود، ولى رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است و خداوند به هر چيز آگاه است.

جداي از شان نزول اين آيه بحث ما صرفا بر سر بخشي از آيه ي 40 سوره ي مباركه احراب است كه پيامبر را خاتم النبيين خطاب كرده است.... اما براي روشن شدن مطلب شان نزول اين آيه را هم خدمت شما عرض مي كنم.....:

  اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با همسر مطلقه زيد براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، بيان مى دارد، و جواب كوتاه و فشرده اى است به عنوان آخرين جواب ، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است به تناسب خاصى در ذيل آن بيان مى كند.
نخست مى فرمايد: ((محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود)) (ما كان محمد ابا احد من رجالكم ).
نه ((زيد)) و نه ديگرى ، و اگر يك روز نام پسر محمد بر او گذاردند اين تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن بر چيده شد نه يك رابطه طبيعى و خويشاوندى .
 حاصل آن اين است كه رسول گرامى ما پدر هيچ يك از مردان موجود و فعلى شما نيست ، تا ازدواجش با همسر يكى از شما، ازدواج با همسر پسرش باشد، و بنابر اين خطاب در«من رجالكم (( به مردم موجود در زمان نزول آيه است ، و مراد از رجال ، مقابل زنان و فرزندان است ، و نفى پدرى ، نفى تكوينى است ، يعنى هيچ يك از مردان شما از صلب او متولد نشده اند، نه نفى تشريعى ، و جمله مورد بحث ، هيچ بويى از تشريع ندارد
و معنايش اين است كه محمد پدر حدى از اين مردان كه همان مردان شما باشند نيست ، تا آنكه ازدواجش با همسر يكى از آنان ، بعد از جدايى ، ازدواج با همسر فرزندش باشد، و زيد بن حارثه هم يكى از همين مردان شماست ، پس ازدواج رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم(

با همسر او، بعد از آنكه همسر خود را طلاق داد، ازدواج با همسر پسرش ‍ نمى باشد، و اما اينكه آن جناب وى را پسر خود خواند، صرف خواندن بوده ، و هيچ اثرى از آثار پدر و فرزندى بر آن مترتب نمى شود، چون خدا پسر خوانده هاى شما را فرزند شما نمى داند.
 درثاني آيه شريفه هيچ اقتضاء ندارد بر اينكه آن جناب پدر قاسم ، طيب ، طاهر، و ابراهيم ، و همچنين حسن ، و حسين ، نباشد، براى اينكه گفتيم آيه در خصوص رجال موجود در زمان نزول آيه و همه آن كسانى است كه در آن روز صفت مردى را واجد بودند، و نامبردگان هيچ يك واجد اين صفت نبودند.زيرا هنوز طفل بودند.

اين شان نزول اين آيه و بخش ابتدايي اين آيه است اما قسمت مورد بحث ما بخش دوم آيه است كه آمده «و لكن رسول الله و خاتم النبيين»
و در اين آيه اشاره به اين حقيقت هست كه ارتباط آن جناب به شما مردم ، ارتباط رسالت و نبوت است ، و علاقه او فوق علاقه يك پدر به فرزند است ، چرا كه علاقه او علاقه رسول به امت مى باشد، آنهم رسولى كه مى داند بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد، و بايد آنچه مورد نياز امت است تا دامنه قيامت براى آنها با دقت و با نهايت دلسوزى عنوان كند.
 و آنچه او مى كند به امر خداى سبحان است«و كان الله بكل شى ء عليما (( - يعنى آنچه خدا براى شما بيان كرده ، به علم خود بيان كرده است.

برداشت ديگري كه ميتوان از اين نكته داشت اينست كه در صدر اسلام مسئله ي خاتميت امري بديهي بود كه توضيح چنداني در باب اين مسئله داده نشده است....

 حال به بررسی مقاله ی مذکور می پردازیم:

در اين مقاله ابتدا به فرازهايي در كتب مقدس تورات و انجيل اشاره شده كه بنده خود را در مقامي نمي بينم كه بخواهم اظهار نظري در مورد اين كتب بكنم اما نكاتي كه از آيات قرآن برمي آيد را بيان مي كنم كه به احتمال زياد دليل اينكه چرا برخي احكام نسخ شده اند و در اسلام تغيير كرده اند رو متوجه خواهيد شد.

 در مقاله معناي خاتم النبيين آمده """كه همه انبياي الهي در حقيقت يكي هستند. هر چيزي شامل يكي از آنها شود شامل كل خواهد شد""" جمله را تصحيح ميكنم كه پيامبران يكي نيستند اما در حقيقت يك مسير را طي مي كنند.و همين كه به يك پيامبر ايمان بياوريم الزاما همه ي پيامبران را قبول كرده اي.

 

در آيه ي 136 سوره ي بقره هم به اين موضوع تاكيد شده است

 

اسلام به ما تعليم مى دهد كه ميان پيامبران خدا تفرقه نيفكنيم و به آئين همه آنها احترام بگذاريم ، چرا كه اصول آئين حق در همه جا يكى است و موسى و عيسى نيز پيرو آئين توحيدى و خالص از شرك ابراهيم بودند، هر چند آئين آنها بوسيله پيروان نادان تحريف شد و به شرك آميخته گشت (البته اين سخن منافات با اين ندارد كه امروز بايد در انجام وظائف خود پيرو آخرين آئين آسمانى يعنى اسلام باشيم كه براى اين زمان از سوى خدا نازل شده است.)

خداوند به مسلمانان دستور مى دهد كه به مخالفان خود بگوئيد: ما به خدا ايمان آورده ايم ، و به آنچه از ناحيه او بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران اسباط بنى اسرائيل نازل گرديد و همچنين به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از ناحيه پروردگارشان داده شده ايمان داريم (قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم ).

((ما هيچ فرقى ميان آنها نمى گذاريم و در برابر فرمان حق تسليم هستيم )) (لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون ).

خودمحوريها و تعصبهاى نژادى هرگز سبب نمى شود كه ما بعضى را بپذيريم و بعضى را نفى كنيم ، آنها همه معلمان الهى بودند كه در دوره هاى مختلف تربيتى به راهنمائى انسانها پرداختند، هدف همه آنها يك چيز بيشتر نبود و آن هدايت بشر در پرتو توحيد خالص و حق و عدالت ، هر چند هر يك از آنها در مقطعهاى خاص زمانى خود وظائف و ويژگيهائى داشتند.

در ادامه ي اين آيه چنين آمده كه : آنچه نزد خدا حق است (خدائى كه جز حق نمى گويد) ذكر نموده ، و آن عبارتست از شهادت بر ايمان به خدا و ايمان به آنچه نزد انبياء است ، بدون اينكه فرقى ميانه انبياء بگذارند، و آن همانا اسلام است و اگر از ميانه همه احكاميكه بر پيغمبران نازل شده يك حكم را بيرون كشيد،

 

و جلوترش ذكر كرد، و آن مسئله ايمان به خدا بود كه فرمود: (بگوئيد به خدا ايمان مياوريم ، و به همه احكاميكه بر ما نازل شده )، بدان جهت بود كه خصوص ايمان به خدا فطرى بشر بود، كه ديگر احتياج به معجزات انبياء نداشت .

بعد از ايمان به خداى سبحان ، ايمان (به آنچه بر ما نازل شده ) را ذكر كرد، و منظور از آن قرآن و يا معارف قرآنى است ، و سپس آنچه را كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب نازل شده ، و بعد از آن ، آنچه بر موسى و عيسى نازل شده ذكر كرد، و اگر موسى و عيسى را از ساير انبياء جدا كرد و آنچه را بر آندو نازل شده بخصوص ذكر كرد، بدان جهت بود كه در آيه شريفه روى سخن با يهود و نصارى بود، و آنها مردم را تنها بسوى آنچه بر موسى و عيسى نازل شده دعوت مى كردند.

و در آخر آنچه بر ساير انبياء نازل شده نام برد، تا شهادت نامبرده شامل همه انبياء بشود، و در نتيجه معناى ((لا نفرق بين احد منهم )). (بين احدى از انبياء فرق نمى گذاريم ،) روشن تر گردد.

در آيه ي 285 سوره ي بقره نيز به اين مطلب تاكيد شده است.در آيه 285 بقره راه و رسم ايمان و تضرع به درگاه خداوند و اطاعت و تسليم را به آنان آموخت . كه يكي از اين موارد ايمان به پيامبران پيشين است.

مومنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتابها و فرستادگان وى همگى ايمان آورده اند و (مى گويند) ما در ميان پيامبران او هيچگونه فرقى نمى گذاريم )) و به همگى ايمان داريم (و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله ).

آرى مومنان بر خلاف ((كسانى كه ميخواهند بين خدا و پيامبرانش جدائى بيفكنند و به بعضى ايمان بياورند و بعضى را انكار كنند)) (و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤ من ببعض و نكفر ببعض) هيچگونه تفاوتى ميان رسولان الهى نمى گذارند، و همه را از سوى خدا مى دانند، و همگى را محترم مى شمرند.

روشن است كه اين موضوع ، منافاتى با نسخ اديان پيشين به وسيله اديان بعد ندارد، زيرا همانگونه كه ميدانيد ، تعليمات انبياء همچون تعليمات مراحل مختلف تحصيلى از ابتدائى و راهنمائى و دبيرستانى و دانشگاهى است ، گر چه اصول آن يكى است ولى در سطوح مختلفى پياده مى شود و به هنگام ارتقاء به مرحله بالاتر برنامه هاى پيشين كنار مى رود، در عين اينكه احترام همه آنها محفوظ است.

و آيه ي 163 نساء هم همين طور است.و ميگويد : كه : ((ما بر تو وحى فرستاديم همانطور كه بر نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم و همانطور كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبرانى كه از فرزندان يعقوب بودند و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم و به داود كتاب زبور داديم .))

(انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا).

پس چرا در ميان اين پيامبران بزرگ تفرقه مى افكنيد در حالى كه همگى در يك مسير گام بر مى داشتند.

و ممكن است آيه فوق ناظر به گفتار مشركان و بت پرستان عرب باشد كه از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تعجب مى كردند، آيه مى گويد چه جاى تعجب است مگر وحى بر پيامبران پيشين نازل نشد!!!

در تفسير الميزان چنين آمده :

معناي اين آيه چنين است: ما آنچه به تو داديم چيز بى سابقه و نو ظهورى نبوده ، چنين نيست كه مشتمل بر دعاوى و جهاتى باشد كه در نزد انبياى گذشته نبوده باشد بلكه امر وحى يكنواخت است ، هيچ اختلافى بين مصاديق آن نيست ، براى اينكه ما به همان كيفيت به تو وحى مى كنيم كه به نوح و انبياى بعد از او وحى كرديم و نوح (عليه السلام ) اولين پيامبرى بود كه كتاب و شريعت آورد، و به همان كيفيت به تو وحى مى كنيم كه به ابراهيم و انبياى بعد از او و از آل او وحى كرديم و افراد استثنائى از اهل كتاب اين انبياء را مى شناختند و به كيفيت بعثت و دعوت آنان آشنا بودند و مى دانستند كه بعضى از آنها كتاب آوردند، مانند داوود كه زبور را آورد كه خود وحيى بود از سنخه وحى و نبوت و مانند موسى كه معجره تكليم را داشت كه خود نوعى ديگر از وحى نبوت بود و مانند غير او چون اسماعيل و اسحاق و يعقوب كه بدون كتاب آمدند ولى آمدنشان باز مستند به وحى نبوت بود، يعنى پيغمبر صاحب كتاب از آمدن آنان خبر داده بود.

و جامع همه انحاء نبوت و وحى اين است كه انبياء فرستادگانى از ناحيه خداى تعالى هستند، آمده اند تا به بشر بفهمانند در برابر كارهاى نيك ثواب دارند و در برابر كارهاى زشت عذاب ، خدا آنان را فرستاده تا حجت را بر مردم تمام كنند يعنى آنچه را كه عقلشان بر خوبى و بدى آنها حكم مى كنند به وسيله بيانات خود و بر شمردن فوائد دنيوى و اخروى نيكى ها و ضررهاى دنيوى و اخروى بدى ها حجت بر مردم تكميل گردد و ديگر بعد از آمدن رسولان مردم عليه خدا حجتى و بهانه اى نداشته باشند.

 

پس تا اينجا ما با هم تقريبا هم نظريم اما شما در بخش بعدي مقاله ي خود آورده ايد :"  قرآن تعليم مي دهد كه وحي الهي بي پايان است و منبع آن پايان ناپذير مي باشد" و براي اثبات كلام خود از سه آيه استفاده كرده ايد كه در هيچ كدام سخني از وحي نيامده است....

در مورد 109 كهف كه شما براي اثبات سخنتان آورده ايد بايد دقت كرد كه :

 

قرآن در اين آيات مى خواهد بـگـويـد كـه آگـاهـى بـر سـرگـذشـت اصـحاب كهف ، و موسى و خضر، و ذو القرنين در بـرابر علم بى پايان خدا مطلب مهمى نيست ، چرا كه علم و دانش او از همه كائنات و جهان هستى از گذشته و حال و آينده را در برمى گيرد.

بـه هـر حـال قـرآن در آيه مورد بحث به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مـيـگويد: بگو اگر درياها براى نوشتن كلمات پروردگارم مركب شود، درياها پايان مى يـابـد پـيـش از آنكه كلمات پروردگارم پايان گيرد، هر چند همانند آن را به آن اضافه كـنـيـم (قـل لو كـان البـحـر مـدادا لكـلمـات ربـى لنـفـد البـحـر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا).

مـداد بـه مـعـنـى مـركـب و يـا مـاده رنـگـيـنـى كـه بـه كـمـك آن مـى نـويسند مى باشد، و در اصل از مد به معنى كشش گرفته شده است زيرا با كشش آن خطوط آشكار مى شود.

كـلمـات جـمـع كـلمه در اصل به معنى الفاظى است كه با آن سخن گفته مى شود و يا به تـعـبـيـر ديـگـر لفظى است كه دلالت بر معنى دارد، اما از آنجا كه هر يك از موجودات اين جـهـان دليـل بـر عـلم و قـدرت پـروردگار است گاهى به هر موجودى كلمة الله اطلاق مى شود، مخصوصا اين تعبير در مورد موجودات مهم و با عظمت بيشتر آمده است :

قـرآن مـجـيـد در مـورد عـيـسـى مـسـيـح (عـليـه السـلام ) ميگويد: انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمته القاها الى مريم : عيسى كلمه خداوند بود كه آنرا به مريم القا نمود (سوره نساء - 171).

در آيه مورد بحث كلمه نيز به همين معنى است يعنى اشاره به موجودات جهان هستى است كه هر كدام حكايت از صفات گوناگون پروردگار مى كند.

در حـقـيـقـت قـرآن در اين آيه توجه به اين واقعيت مى دهد كه گمان مبريد عالم هستى محدود بـه آن اسـت كـه شـمـا مـى بـيـنـيـد يـا مـى دانـيـد يا احساس مى كنيد، بلكه آن قدر عظمت و گـسترش دارد كه اگر درياها مركب شوند و بخواهند نام آن و صفات و ويژگيهاى آنها را بنويسند درياها پايان مى يابند پيش از آنكه موجودات جهان هستى را احصا كرده باشند.

تفسير الميزان در اين باره گفته است كه :

لفظ ((كلمة )) هم بر جمله اطلاق مى شود وهم بر مفرد نظير آيه شريفه ((قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا وبينكم الانعبد الاالله )) ودر قرآن كريم بيشتر در گفتار خدا وحكم اواستعمال شده مانند آيه ((وتمت كلمة ربك الحسنى على بنى اسرائيل بما صبروا)) وآيه ((كذلك حقت كلمة ربك على الذين فسقوا انهم لايؤ منون )) و آيه ((ولولاكلمة سبقت من ربك لقضى بينهم ))وآيات بسيار زياد ديگرى از اين قبيل .

ومعلوم است كه خداى تعالى تكلمش به دهان باز كردن نيست ، بلكه تكلم اوهمان فعل اواست وافاضه وجودى است كه مى كند، همچنان كه فرموده : ((انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون)) واگر قرآن فعل خدا را ((كلمه )) ناميده براى اين است كه فعل اوبر وجود اودلالت مى كند. از همينجا است كه مسيح ، كلمه خدا ناميده مى شود، وقرآن كريم مى فرمايد: ((انما المسيح عيسى ابن مريم رسول الله وكلمته )) ونيز از اينجا روشن مى شود كه هيچ عينى از اعيان خارجى وهيچ واقعهاى از وقايع به وجود نمى آيد مگر آنكه از اين جهت كه بر ذات خداى تعالى دلالت دارد، كلمه اواست . چيزى كه هست در عرف واصطلاح قرآن كريم مخصوص امورى شده كه دلالتش  بر ذات بارى عز اسمه ظاهر باشد، ودر دلالتش خفاء وبطلان وتغييرى نباشد، همچنانكه فرموده : ((والحق اقول )) ونيز فرموده : ((ما يبدل القول لدى )) وچنين موجودى مثال روشنش عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) وموارد قضاى حتمى خدا است . ونيز از همينجا روشن مى شود اينكه مفسرين ((كلمات ))در آيه را حمل بر معلومات ويا مقدورات ويا ميعادهايى كه به اهل ثواب واهل عقاب داده شده نموده اند، صحيح نيست . پس معناى اينكه فرمود: ((قل لوكان البحر مدادا لكلمات ربى )) اين است كه اگر درياها مركب باشد وبا آن ، كلمات خدا را كه دلالت به خدا مى كنند بنويسم هر آينه آب دريا تمام مى شود وكلمات پروردگار تمام نمى شود.

ومعناى ((ولوجئنا بمثله مددا)) اين است كه حتى اگر غير درياهاى دنيا درياى ديگرى هم تهيه كنيم آن نيز خشك خواهد شد، قبل از اينكه كلمات پروردگار من تمام شود.

 در جاي ديگر باز هم شما آيه اي شبيه به اين آيه را استفاده كرده ايد (لقمان 27) كه باز هم ترسيمي از علم بي پايان خداست....

اما در رابطه با آيه 64  سوره ي مائده بايد بگويم خداوند يهوديان را به واسطه ي كفري كه گفته بودند دستان خدا بسته است تصور مي كنيد مسلمانان هم اكنون چنين كرده اند؟كه البته در اين صورت ابتدا قبول كرده ايد كه محمد(ص) خاتم انبيا و رسولان است و اكنون شما به دليل بهائي بودنتان(حال به هر دليل يا بهائي زاده هستيد يا به دليل شناخت غلط از اسلام ، اسلام زده هستيد و يا ....)مي بينيد كه پيامبري باب و بهاءالله با اصل خاتميت سازگاري ندارد به اين آيه استناد مي كنيد و مي گوييد كه چون دستان خدا بسته نيست پس ايرادي هم ندارد كه خاتميت محمد(ص) را نسخ كند و بنا به مصالحي پيامبران ديگري هم براي بشر بفرستد..... كه البته از نظر شخصي من امكان چنين چيزي است باز هم چون دست خدا بسته نيست و خداوند قادر به انجام همه ي امور مي باشد اين كار هم با قدرت الهي امكان پذير است اما.....

اما اگر چنين است و خاتميت وجود داشته و سپس از بين رفته است چرا شما ادعا ميكنيد كه در قرآن و ساير كتب مقدس بشارت به ظهور باب و بهاءالله شده است؟ چرا مي گوييد احاديث مربوط به ظهور مهدي(عج) بشارتيست براي ظهورعلي محمد باب كه از نظر شما رسول است؟.پس چرا مي گوييد منظور از قيامت در قرآن همان پايان اسلام است؟اگر چنين نيست كه لطفا توضيح دهيد منظور شما از بيان اين آيه (64 مائده)در بحث خاتميت چيست؟

در بخش بعدي مقاله ي خود اشاره به اين نكته كرده ايد كه : ""]خداوند[به ما اطمينان داده اند كه خداوند بنا به امر خود آزاد است فرد منتخب خويش را براي بندگان بفرستد .""((( البته نمي دانم بهائيان چه اصراري دارند كه قرآن را سخن محمد معرفي كنند همانطور كه در اين جمله هم آمده كه محمد به ما اطمينان داده .... و البته در مباحث قبلي هم نمونه هايش را ديديم)))

شما براي اثبات كلامتان از آياتي استفاده كرديد و سعي داريد با اين آيات رسالت بهاءالله را غير قابل رد كردن بدانيد.....

بيان آيه ي 2 سوره ي نحل به همين جهت بوده است.در الميزان در رابطه با اين آيه چنين آمده است::

 روح ، كلمه حيات است كه خداى سبحان آن را در اشياء به كار مى برد و آنها را به مشيت خود زنده مى كند، و به همين جهت آن را در آيه ((و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)) وحى ناميده و القاى آن را بر رسول و نبى ، ايحاء خوانده ، پس معناى القاى كلمه خداى متعال (كلمه حيات ) به قلب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين است كه روح را بسويش وحى كند (دقت فرماييد).

پس اينكه فرمود: ((ينزل الملائكة بالروح من امره )) چه حرف ((باء)) را سببيه بگيريم و چه مصاحبت ، معنايش يكى مى شود و تفاوت زيادى ميان آندو نخواهد بود، و اين خود با دقت و تامل روشن مى شود، چونكه تنزيل ملائكه با مصاحبت و همراهى روح عبارتست از القاى آن در قلب پيامبر تا قلب وى با داشتن آن روح ، آماده گرفتن معارف الهى گردد، و همچنين تنزيل ملائكه به سبب روح به همين معنا است ، چون كلمه خداى تعالى كه همان كلمه حيات باشد در ملائكه اثر گذاشته و آنان را مانند انسانها زنده كند.

 و ضمير در ((ينزل )) به خداى تعالى بر مى گردد، و جمله ، استينافى و ابتدايى است كه تعليل جمله ((سبحانه و تعالى عما يشركون )) را كه در آيه قبلى بود، تعليل مى نمايد.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى منزه و برتر از شرك ورزيدن ، و از شريكى كه ايشان برايش گرفته اند مى باشد، و بخاطر همين تعالى و تنزهش از شريك است كه ملائكه را با همراهى روح كه از سنخ امر او است و از كلمه ايجاد وى است - و يا به سبب امر او و كلمه او است - بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل مى كند، تا آنها بشر را انذار كنند كه معبودى جز من نيست ، و زنهار دهد از اينكه معبود ديگرى بگيريد.

نكته اي كه شما از آن در اين آيه استفاده ميكنيد اين است كه چون در اين آيه آمده كه (بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل مي كند)پس ايرادي ندارد كه باب و بهاءالله را پيامبر بخوانيم وچون خودشان هم گفته اند كه پيامبرند پس حتما هستند و ايرادي ندارد كه پاشند چون خدا هركه را كه بخواهد پيامبر مي كند اما بيان اين نكته هم ضروري است كه:

 اينكه فرمود: ((على من يشاء من عباده )) معنايش اين است كه بعثت رسل و نازل كردن ملائكه با روحى از امر خود بر ايشان تنها و تنها موقوف بر مشيت الهى است ، و هيچ قاهرى بر مشيت او چيره نمى شود و او را مجبور به اين كار و يا منع از اين كار نمى كند، همچنانكه در ساير كارهايش كسى نيست كه او را مجبور و يا ممنوع كند، بلكه هر چه مى كند به مشيت و حكم خود مى كند.

پس اينكه گفتيم : چيزى و كسى او را مجبور نمى كند، منافات ندارد با اينكه كارهاى او از روى حكمت و مصلحت و بخاطر اختلاف استعدادهاى گوناگون مختلف باشد و جز بر طبق استعداد محل و صلاحيت قبول صادر نشود، چون استعداد مستعد، در حقيقت همان سؤ ال سائل است ، همانطور كه سؤ ال سائل ، او را به مسؤ ول و عطاى او نزديك مى كند (البته تنها نزديك مى كند نه اينكه مجبورش هم بسازد) استعداد مستعد هم ، افاضه خداى تعالى را نزديك مى كند، و غير مستعد از آن محروم مى ماند، پس خداى عز و جل هر چه بخواهد، مى كند بدون اينكه چيزى او را مجبور و يا از انجام كارش ممنوع سازد، و در همين حال هيچ كارى نمى كند و هيچ رحمتى افاضه نمى فرمايد مگر به قدر استعداد و صلاحيت محل .

و اين معنا را قرآن كريم در خصوص فيض رسالت افاده كرده و فرموده است : ((و اذا جاءتهم آية قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله ، الله اعلم حيث يجعل رسالته سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و عذاب شديد بما كانوا يمكرون )) زيرا آيه ظاهر در اين است كه موردها در قبول كرامت رسالت ، مختلف است ، و خدا داناتر است به اينكه چه موردى لياقت و اهليت رسالت را دارد، و اين مجرمين مكار، اهليت رسالت و آوردن را ندارند، بلكه بر عكس ، در نزد خدا خوارى و عذابى شديد دارند چون مجرم و مكارند (دقت بفرمائيد).

و به صرف اينكه خود باب و بهاءالله بگويند كه ما از طرف خدا رسوليم مورد قبول نيست بايد ديد چه دليلي داشته و آيا اصلا با وجود اتمام حجت باز هم نياز به رسول ديگر بوده است يا خير؟

و آيه ي 75 حج هم بر اين مسئله تاكيد دارد كه 2 نوع رسول است يكي رسولي كه پيام را از خداوند دريافت مي كند و به رسول بشري ميرساند و ديگري رسول بشري است كه پيام را از فرشته دريافت مي كند و به بشر منتقل مي كند.و اين چندان ارتباطي با بحث ندارد فقط بخش آخر آيه (إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ) را ميتوان به مسئله ي لزوم ارسال رسل ربط داد : در الميزان آمده كه :::

و جمله ((ان اللّه سميع بصير)) اصل ارسال رسول را تعليل مى كند كه اصلا چرا بايد رسولانى مبعوث شوند، و بيانش اين است كه : نوع بشر به طور فطرى محتاج به اين هستند كه خدا به سوى سعادتشان و كمالشان هدايت فرمايد، همان كمالى كه براى آن خلق شده اند همانطور كه ساير انواع موجودات را هدايت كرده . پس مساءله احتياج به هدايت حاجتى است عمومى و ظهور حاجت در آنها است . به عبارتى ديگر اظهار حاجت از ايشان همان سؤ ال و درخواست رفع حاجت است و خداى سبحان شنواى سؤ ال فطرى (و زبان حال ) ايشان و بصير و بيناى به احتياج فطرى ايشان به هدايت است . پس مقتضاى سميع و بصير بودن او اين است كه رسولى بفرستد تا ايشان را به سوى سعادت و كمالشان هدايت كند، چون همه مردم شايستگى اتصال به عالم قدس را ندارند، زيرا اگر يكى از ايشان پاك است دهها ناپاكند و اگر يكى صالح باشد صدها طالح در آنها است پس بايد يكى را خودش برگزيند. و رسول دو نوع است يكى از جنس فرشته كه وحى را از ناحيه خدا گرفته به رسول بشرى مى رساند. قسم دوم رسول انسانى است كه وحى را از رسول فرشته اى گرفته به انسانها مى رساند. و كوتاه سخن ، اينكه فرمود: ((ان اللّه سميع بصير)) متضمن حجت و برهانى است بر اصل لزوم ارسال رسولان و اما حجت بر لزوم عصمت و اصطفاء رسل ، آن مضمون جمله ((يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم )) است. و حال با توجه به احكام اسلام و بيان اين نكته كه قرآن براي راهنمايي همه ي بشر آمده است آيا ديگر نيازي به ارسال رسولي جديد است يا خير؟

 

در بخش بعدي مقاله اينچنين آمده است :" ـ نكته جالب ديگري كه ما در قرآن مي يابيم بيان يك اصل كلّي است كه حاكم بر ظهور پيامبران الهي مي باشد. اين اصل كه هيچ استثنايي ندارد و اسلام را نيز مستثني نمي كند مقرّر داشته كه به هر امّتي كه پيامبر الهي را مي پذيرند اجل معيّن و زمان مشخّصي داده شده است. "

در اين قسمت شما به آيه ي 34 سوره اعراف استناد كرده ايد و چنين برداشت مي كنيد كه چون در اين آيه آمده كه ((امّتي اجل معيّني دارد و وقتي آن زمان بيايد آنها نبايد آن را ساعتي به تاخير بيندازند و يا از آن پيشي بگيرند)) پس دين اسلام هم پاياني دارد و پايانش فرا رسيد و باب ظهور كرد!!!

اما بايد ديد كه آيا اين سخن به راستي صحيح است و منظور قرآن از اين آيه همين است؟

دقت كنيد كه قرآن گفته است كه هر امتي پاياني دارد اما آيا منظور از امت مذهب است؟

بهترين راه براى پاسخ سوال اين است كه معنى واقعى امت را در لغت ، و سپس در قرآن مجيد، مورد بررسى قرار دهيم .

 

از بررسى كتب لغت و همچنين موارد استعمال اين كلمه در قرآن كه بالغ بر 64 مورد مى شود چنين استفاده مى گردد كه امت در اصل به معنى جمعيت و گروه است .

مثلا در داستان موسى مى خوانيم و لما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون : هنگامى كه به آبگاه شهر مدين رسيد، جمعيتى را مشاهده كرد كه (براى خود و چهارپايانشان ) مشغول آب كشيدن هستند و نيز در مورد امر به معروف و نهى از منكر مى خوانيم : و لتكن منكم امة يدعون الى الخير: بايد جمعيتى از شما باشند كه دعوت به نيكيها كنند.

و نيز مى خوانيم : و قطعناهم اثنتى عشرة اسباطا امما: ما بنى اسرائيل را به دوازده قبيله و گروه تقسيم كرديم .

و نيز مى خوانيم : و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم : جمعيتى (از ساكنان شهر ايله از بنى اسرائيل ) گفتند: چرا اندرز مى دهيد افراد گناهكارى را كه خداوند آنها را هلاك خواهد كرد ... (اعراف - 164)

از اين آيات به خوبى روشن مى شود كه امت به معنى جمعيت و گروه است ، نه به معنى مذهب و نه به معنى پيروان مذهب ، و اگر مى بينيم كه به پيروان مذهب امت گفته مى شود، به خاطر آن است كه آنها نيز براى خود گروهى هستند.و اين نيز در اصطلاح عرف است. طريق تشخيص مصاديق كلمات قرآنى رجوع به ساير موارد قرآن است ، مواردى كه صلاحيت تفسير دارند، نه رجوع به عرف و آنچه را كه عرف مصاديق الفاظ مى داند.

بنابراين معنى آيه مورد بحث اين است كه هر جمعيت و گروهى ، سرانجامى خواهند داشت ، يعنى نه تنها تك تك مردم ، عمرشان پايان مى پذيرد بلكه ملتها هم مى ميرند و متلاشى مى شوند و منقرض مى گردند اصولا در هيچ مورد امت ، در معنى مذهب به كار نرفته است ، و به اين ترتيب آيه مورد بحث هيچگونه ارتباطى به مساله خاتميت ندارد.

امم و جوامع بشرى هم مانند افراد داراى عمرى معين و اجلى محدودند.و چه بتوان گفت كه جمله (( فيها تحيون و فيها تموتون )) راجع است به زندگى و مرگ افراد و امت ها، و جمله (( و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين )) راجع به زندگى دنيوى نوع بشر و اينكه اين نوع از موجودات هم ، روزى بطور كلى منقرض خواهند گرديد.

در جايي شما به آيات 38و39 سوره ي رعد اشاره كرديد.

ترجيح ميدم قبل از توضيح در رابطه با اين آيات متن كامل و ترجمه ي اين دو آيه را قرار دهم.

 

وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا رُسلاً مِّن قَبْلِك وَ جَعَلْنَا لهَُمْ أَزْوَجاً وَ ذُرِّيَّةً وَ مَا كانَ لِرَسولٍ أَن يَأْتىَ بِئَايَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ لِكلِّ أَجَلٍ كتَابٌ(38)

يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشاءُ وَ يُثْبِت وَ عِندَهُ أُمُّ الْكتَبِ(39)

38- و ما قبل از تو رسولانى فرستاديم و براى آنها همسران و فرزندانى قرار داديم ، و هيچ رسولى نمى توانست (از پيش خود) معجزهاى بياورد، مگر به فرمان خدا، هر زمانى كتابى دارد (و براى هر كارى موعدى مقرر است ).

39 - خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى كند، و ام الكتاب نزد او است .

آيه فوق در آخرين جمله خود به آنها پاسخ مى گويد كه براى هر زمانى حكم و قانونى مقرر شده (تا بشريت به مرحله بلوغ نهائى برسد و آخرين فرمان صادر شود) (لكل اجل كتاب ).

بنابراين جاى تعجب نيست كه يك روز تورات را نازل كند، و روز ديگر انجيل را، و سپس قرآن را، چرا كه بشريت در زندگى متحول و متكامل خود، نياز به برنامه هاى متفاوت و گوناگونى دارد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله لكل اجل كتاب پاسخى بوده باشد به ايراد كسانى كه مى گفتند: اگر پيامبر راست مى گويد چرا مجازات و عذاب الهى ، مخالفانش را از پاى در نمى آورد، قرآن به آنها پاسخ مى دهد كه هر چيزى زمانى دارد و بى حساب و كتاب نيست ، زمان مجازات نيز به موقع فرا مى رسد.

آيه بعد به منزله تاكيد و استدلالى است بر آنچه در ذيل آيه قبل گفته شد و آن اينكه هر حادثه و هر حكم و فرمانى ، زمان معينى دارد كه گفته اند: ان الامور مرهونة باوقاتها و اگر مى بينى بعضى از كتب آسمانى جاى بعض ديگر را مى گيرند به خاطر آنست كه خداوند هر چيزى را بخواهد محو مى كند همانگونه كه به مقتضاى اراده و حكمت خويش امورى را اثبات مى نمايد، و كتاب اصلى و ام الكتاب نزد او است (يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ).

در تفسير الميزان براي اين بخش از آيه چنين آمده است:

(معناى اينكه فرمود: ((لكل اجل كتاب )) اين است : براى هر زمانى حكمى است رانده شده و مخصوص آن زمان كه اين نيز اشاره است بهمان مطلبى كه استثناء ((الا باذن اللّه )) و مساءله سنّت جارى خدا و تقديرات او بدان اشاره داشت .

پس خداى سبحان است كه هر چه بخواهد نازل مى كند و بهر چه بخواهد اذن مى دهد، و ليكن همو در هر وقت و هر آيتى را نازل نمى كند و بدان اذن نمى دهد، زيرا براى هر وقتى كتابى است كه او نوشته و به جز آنچه در آن نوشته واقع نمى شود.

از آنچه گذشت برمى آيد كه تفسيرى كه بعضى كرده و گفته اند: ((جمله ((لكل اجل كتاب )) از باب قلب است ، و اصل آن ((لكل كتاب اجل )) بوده ، يعنى براى هر كتابى عمرى معين و وقتى مخصوص است كه در آن وقت نازلش مى كند و مردم بايد بر طبقش عمل كنند، پس براى تورات وقتى ، و براى انجيل مدتى ، و براى قرآن سرآمدى معين است )) تفسير صحيح و قابل اعتناء نيست . )

((محو)) هر چيز به معناى از بين بردن آثار آنست ، وقتى گفته مى شود من نوشته را محو كردم ، معنايش اين است كه خطوط و نقشه هاى آن را از بين بردم . و معناى اينكه در آيه 24 سوره شورى فرمود: ((و يمحو اللّه الباطل و يحق الحق بكلماته )) اين است كه خداوند آثار باطل را از بين مى برد، همچنانكه فرموده : ((فاما الزبد فيذهب جفاء...))، و نيز فرموده : ((و جعلنا الليل و النهار ايتين فمحونا آيه الليل و جعلنا آيه النهار مبصره ))، يعنى اثر بينا كنندگى را از شب گرفتيم . پس معناى محو قريب به معناى نسخ است . وقتى گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) معنايش اين است كه آفتاب سايه و اثر آنرا از بين برد.

در آيه شريفه در مقابل محو، لغت اثبات آمده ، چون اثبات به معناى بر جا گذاشتن هر چيزيست به طورى كه از آنجايش تكان نخورد و نلغزد، مثلا وقتى گفته مى شود: ((اثبت الوتد فى الارض ))، معنايش اين است كه من ميخ را در زمين محكم كوبيدم آنچنان كه ديگر كنده نشود و تكان نخورد. بنابراين نقطه مقابل اثبات محو است كه به معناى ازاله آثار چيزيست بعد از آنكه اثبات و جايگزين شده باشد، و ليكن بيشتر در نوشته استعمال مى شود.

و اينكه جمله ((يمحو اللّه ما يشاء و يثبت )) از يكطرف متصل شده به جمله ((لكل اجل كتاب )) و از طرف ديگر متصل است به جمله ((و عنده ام الكتاب )) قهرا ظهور در اين يافته كه منظور از محو كتاب و اثبات آن ، در زمانهاى معين است ، پس كتابى كه خداوند در يك زمانى اثبات كرده ، اگر بخواهد در زمانهاى بعد آن را محو مى كند و كتاب ديگرى اثبات مى نمايد. پس خداى سبحان لا يزال كتابى را اثبات و كتاب ديگرى را محو مى سازد.

بنابراين اگر ما نوشته هاى كتاب را عبارت بدانيم از آيت و معجزه و نشان دهنده اسماء و صفات خداوندى ، و در نظر بگيريم كه وجود هر چيزى آيت خداست ، در اين صورت صحيح است بگوييم خداوند لا يزال و همواره و در هر آن مشغول محو آيتى و اثبات آيتى ديگر است ، همچنانكه خودش فرموده : ((ما ننسخ من آيه او ننسها نات بخير منها او مثلها)) و نيز فرموده : ((و اذ بدلنا آيه مكان آيه ))

پس اينكه فرمود: ((يمحو اللّه ما يشاء و يثبت )) با در نظر داشتن اينكه مطلق است و قيدى بدان نخورده نسبت به جمله ((لكل اجل كتاب )) معناى تعليل را افاده مى كند، و معنايش اين مى شود: براى هر وقتى كتاب مخصوصى است ، پس كتابها به اختلاف اوقات مختلف مى شوند، و چون خداى سبحان در كتابى كه بخواهد تصرف نموده ، آن را محو مى كند، كتاب ديگرى به جايش اثبات مى نمايد، پس اختلاف كتابها به اختلاف اوقات ناشى از اختلاف تصرفات الهى است ، نه اينكه از ناحيه خود آنها باشد كه هر وقتى كتابى داشته باشد كه بهيچ وجه قابل تغيير نباشد، بلكه خداى سبحان است كه آن را تغيير داده ، كتاب ديگرى به جايش اثبات مى نمايد.

 

و اينكه فرمود: ((و عنده ام الكتاب )) معنايش اين است كه نزد خدا اصل كتاب و ريشه آن وجود دارد، چون كلمه ((ام )) به معناى اصل هر چيز است كه از آن ناشى گشته و بدان باز مى گردد.

اين جمله توهّمى را كه ممكن است به ذهن كسى برسد دفع نموده ، حقيقت امر را بيان مى كند، چه اختلاف حال كتاب و محو و اثبات آن و دگرگون شدن احكام نوشته شده و قضاء رانده شده در آن ، چه بسا آدمى را به اين توهّم وادارد كه قضايا و امور عالم نزد خداى سبحان هم وضع ثابتى نداشته ، حكم او هم تابع علل و عوامل خارجى است ، عينا مانند احكام ما آدميان و صاحبان شعور، و يا به توهّم بيندازد كه اصلا احكام الهى گزاف و بيهوده است ، و نه خودش به حسب ذات تعين دارد، و نه چيزى از خارج در تعين آن اثر مى كند.

همچنانكه چه بسا صاحبان عقل بسيط و ساده لوحان توهم كرده اند كه خدايى كه ملك - بكسر لام - مطلق است ، سلطنتش مطلق ، و هر چه بخواهد مى كند، و با آزادى مطلق و بدون رعايت هيچ قيد و شرطى ، و هيچ طريقه و نظامى هر عملى كه بخواهد انجام مى دهد، و با اين حال ديگر نمى توان صورتى ثابت و نظامى معين براى افعال و قضاياى او تصوّر نمود. در حالى كه (بر خلاف اين توهم ) خودش فرموده : ((ما يبدل القول لدى )) و نيز فرموده : ((و كل شى ء عنده بمقدار)) و همچنين آياتى ديگر.

در جمله مورد بحث اين توهم را دفع نموده و فرموده : ((و عنده ام الكتاب ))، يعنى اصل و ريشه عموم كتابها و آن امر ثابتى كه اين كتاب هاى دستخوش محو و اثبات بدان بازگشت مى كنند، همانا نزد اوست . و آن اصل مانند اين شاخه ها دستخوش محو و اثبات نمى شود، و اگر آن هم دستخوش محو و اثبات مى شد ديگر معنا نداشت كه اصل كتابها خوانده شود، بلكه آن هم مانند اينها بود، و اگر اين كتابها اصلى نمى داشت محو و اثبات آنها بخاطر يكى از دو جهت بود:

يا بخاطر اين بود كه عوامل خارجى اقتضاء محو يكى و اثبات يكى ديگر را داشت و در محو و اثبات آنها اثر مى گذاشت ، كه در اين صورت خداى تعالى مقهور و مغلوب عوامل و اسباب خارجى مى شد، عينا مانند ما ممكنات كه محكوم عوامل خارجى هستيم ، و اين غلط است ، زيرا به حكم ((لا معقب لحكمه )) خداوند محكوم چيزى نمى شود.

و يا بخاطر اين مى بود كه اصولا كارهاى او تابع هيچ نظامى نبوده بلكه گزافى صورت مى گيرد. اين نيز صحيح نيست ، زيرا گزاف بودن مستلزم اختلال نظام خلقت و تدبير عام و واحدى است كه موجودات را به هم مربوط مى سازد، و ساحت ذات خداوندى بزرگتر و منزه تر از اين معنا است ، همچنانكه فرموده : ((و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقنا هما الا بالحق ))

پس خلاصه مضمون آيه اين مى شود كه : خداى سبحان در هر وقت و مدتى كتاب و حكم و قضائى دارد، و از اين نوشته ها هر كدام را بخواهد محو و هر كدام را بخواهد اثبات مى كند. يعنى قضائى كه براى مدتى رانده تغيير مى دهد، و در وقت ديگر به جاى آن ، قضاى ديگرى مى راند، و ليكن در عين حال براى هميشه قضائى لا يتغير و غير قابل محو و اثبات هم دارد، و اين قضاء لا يتغير اصلى است كه همه قضاهاى ديگر از آن منشاء مى گيرند، و محو و اثبات آنها نيز بر حسب اقتضاى آن قضاء است .

بنابراين از آيه شريفه چند نكته روشن مى گردد:

اول اينكه حكم محو و اثبات حكمى است عمومى كه تمامى حوادثى كه به حدود زمان و اجل محدود مى شود - و بعبارت ديگر تمامى موجوداتى كه در آسمانها و زمين و ما بين آندو است - دستخوش آن مى گردند، همچنانكه فرموده : ((ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى ))

و اين نكته از اينجا استفاده مى شود كه در آيه شريفه به طور اطلاق فرموده : ((خداوند هر چه را بخواهد محو مى كند و هر چه را بخواهد اثبات مى نمايد))، و صرف اينكه مورد آيه مساءله نبوت است باعث نمى شود كه ما از اطلاق آن صرفنظر نموده ، عموميّت آن را تخصيص  بزنيم ، زيرا مورد مخصص نيست . از همينجا فساد گفتار كسانيكه آيه را به معناى خاصى گرفته اند معلوم مى شود. آرى ، بعضى گفته اند: محو و اثبات همان نسخ احكام است . عدّه اى ديگر گفته اند: محو و يا اثبات مباحاتى است كه در نامه اعمال نوشته شده كه اگر خدا بخواهد آنها را محو نموده ، به جاى آن اطاعت و يا معصيت مى نويسد، تا عمل صاحبش  بى جزاء نباشد. عدّه سوم گفته اند: محو گناهان مؤ منين و اثبات گناهان كفار است كه خداوند با آنان به فضل خود، و با اينان به عقوبت خود معامله مى كند. و عدّه ديگر گفته اند: مربوط به محنت ها و مصائب و تنگى معيشت و امثال آن از امورى است كه دعا و صدقه در تغيير آنها دخالت و اثر دارد.

بعضى ديگر گفته اند ((محو)) همان از بين بردن گناهان است ، نه توبه ، و ((اثبات )) تبديل سيئات است به حسنات . عده اى گفته اند: محو نسلهاى پيش ، و اثبات نسلهاى بعد است . و بعضى گفته اند مقصود محو ماه و اثبات آفتاب است ، كه آيت شب را محو نموده ، روز را كه وسيله بينايى است اثبات مى كند. و بعضى گفته اند: محو دنيا، و اثبات آخرت است . عده اى گفته اند: راجع به ارواح است كه خداوند در حال خواب آنها را مى گيرد، هر كدام را كه بخواهد رها مى كند و هر كدام را بخواهد نگه مى دارد. قول ديگر اينكه راجع به اجلهاى نوشته شده در شب قدر است كه هر كدام را بخواهد بهمان حال باقى مى گذارد و هر كدام را بخواهد تغيير مى دهد.

اين اقوال و امثال آن اقوالى است كه در خود آيه دليلى بر آنها نيست تا آيه را به آن معانى تخصيص دهيم ، و بدون هيچ ترديدى آيه اطلاق دارد. علاوه بر اينكه مشاهدات خود ما نيز به ضرورت و بداهت شاهد و مطابق آنست ، زيرا ما مى بينيم كه مساءله دگرگونى و تحوّل در تمامى اطراف عالم جريان داشته ، هيچ موجودى وقتى در دو زمان مقايسه شود به يك حالت باقى نمى ماند، و حتما دستخوش تغيير و تحوّل شده ، حالا يا ذاتش متحول شده ، و يا صفاتش ، و يا اعمالش . و در عين حال وقتى فى حد ذاته و بر حسب وقوعش اعتبار شود مى بينيم ثابت مانده ، و تغيير نيافته ، چون هيچ چيز از آن حالى كه بر آن حال واقع شده تغيير نمى پذيرد.

پس براى تمامى موجودات ديده شده دو جهت است ، يك جهت تغير كه از اين جهت دستخوش مرگ و زندگى ، و زوال و بقاء، و انواع دگرگونيها مى شود، و يك جهت ثبات كه از آن جهت بهيچ وجه دگرگونى نمى پذيرد. حال ، اين دو جهت ، يا همان كتاب محو و اثبات و ام الكتاب است ، و يا دو چيز ديگريست كه از آثار آن دو كتاب و متفرع بر آنها است . به هر حال ، آيه شريفه قابل تطبيق بر اين دو جهت هست ، و در نتيجه شامل تمامى موجودات مى گردد.

نكته دوم اينكه خداى سبحان در هر چيزى قضاء و قدرى ثابت دارد كه قابل تغيير نيست ، و همين خود دليل فسادگفتار كسانى است كه گفته اند: هر قضائى قابل تغيير است و آنگاه استدلال كرده اند به روايات و دعاهاى متفرق كه دلالت دارد بر اينكه دعاء و صدقه مقدرات سوء را دفع مى كند، مانند دعائى كه از ائمه (عليهم السلام ) و از بعضى صحابه روايت شده كه گفته اند: ((پروردگارا اگر اسم مرا در زمره اشقياء نوشته اى از آنجا محو كن ، و در زمره سعداء بنويس ))، و همچنين نظاير اين مضمون . ولى بايد بدانيد كه اين راجع به مقدرات غير حتمى است كه ما نيز منكر آن نيستيم .

نكته سوم اينكه قضاء دو قسم است ، يكى قابل تغيير و يكى غير قابل تغيير .... حال بايد بدانيم كه خاتميت حكم است؟ قضاء است و آيا قابل تغيير است يا غير قابل تغيير است.؟

در رابطه با سوره ي مومنون آيه ي 23 :

اما اين اقوام و طوائف گوناگون هر كدام داراى زمان و اجل معينى بودند و ((هيچ امتى از اجل خود پيشى نمى گيرند و از آن عقب نمى افتند)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ).

بلكه هنگامى كه فرمان قطعى پايان حيات آنها صادر مى شد از ميان مى رفتند، نه يك لحظه زودتر و نه ديرتر.

((اجل )) به معنى عمر و مدت چيزى است ، و گاه به نقطه پايان و انتها نيز اجل گفته مى شود، مثل اينكه مى گوئيم : اجل فلان بدهى فلان زمان است (يعنى سر رسيد آن ).

البته ((اجل )) دو گونه است : ((حتمى )) و ((مشروط يا معلق )).

اجل حتمى زمان پايان قطعى عمر شخص يا قوم يا چيزى است كه هيچگونه دگرگونى در آن امكان ندارد، ولى اجل مشروط يا معلق زمانى است كه با دگرگون شدن شرائط و موانع ممكن است كم و زياد بشود.به هر حال روشن است كه آيه فوق به اجل حتمى اشاره مى كند.در مورد معناي امه هم صحبت شد....

 

پس تا اينجا بر خلاف گفته ي شما كه فرمويد:

"":از آياتي كه تا كنون در اين بخش نقل كرده ايم دو نكته معلوم مي گردد كه ثابت مي نمايد تفسير "خاتم النّبيين" نمي تواند ختم ظهور الهي باشد. اين دو موضوع عبارتند از :

 الف)نظر به وحدت انبياي الهي ، يك نام ياعنواني كه براي يكي از آنها به كار مي رود مي تواند شامل كلّ ايشان بشود.

 ب) ظهورات الهي بي پايان هستند . آزادي خداوند در فرستادن نفوس برگزيده خود براي ما نامحدود است و او براي هر ديني اجلي معيّن كرده است."""

 مشخص شد كه اين آيات بعضي كه اصلا ارتباطي به خاتميت نداشتند و بعضي ديگر خود میتوانند در جهت اثبات خاتميت به كار روند....در مورد نتيجه ي "الف" تا حدودي با شما موافق هستم.اما در اگر منظورتان اين است كه شريعت اسلام به همان شريعت يهود و مسيح و ... است اصلا موافق نيستم...

در رابطه با نتيجه ي "ب" بايد گفت كه نتيجه ي شما اصلا هيچ ربطي به آياتي كه عنوان كرديد ندارد و همانطور كه از آيات بر مي آمد علم و معلومات الهي بي پايان هستند نه پيامبران الهي و خداوند هر كه را كه بخواهد بنا بر حكمت خودش براي رسالت (اگر نياز به رسول باشد) مي فرستد و همان طور كه گفته شد و با كمي تفكر مي توانيد خودتان در يابيد كه زماني كه حجت تمام شده باشد و هرآنچه كه بايد گفته ميشد گفته شد ديگر نيازي به رسول كه بخشي از وظيفه اش انذار و بشارت است نيست.

 

اما تفاوت ميان نبي و رسول:

قرآن كريم پيامبران الهى را غالبا با دو واژه نبي و رسول معرفى مى‏كند در برخى از آيات تنها واژه نبى و در برخى ديگر، فقط واژه رسول و أحيانا هر دو واژه را بكار مى‏برد و از ظاهر برخى از اين آيات چنين استفاده مى‏شود كه اين دو واژه با يكديگر متفاوت مى‏باشند چنانكه مى‏فرمايد: و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته (حج/52) .

قبل از تو هيچ رسول و نبى را نفرستاديم مگر اينكه هر وقت (براى پيشبرد مقاصد خود) آرزويى نمود، شيطان در آن آرزو مداخله و خدعه كرد.اين آيه به روشنى، دلالت مى‏كند كه گروهى، نبى، و گروهى رسولند، و در اين جا آيات ديگرى نيز هستند كه از نظر دلالت به اين آيه نمى‏رسند مانند: الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التوراة و الانجيل... (اعراف/157) .

آنان كه از رسول و نبى امى كه او را در تورات و انجيل نوشته مى‏يابند، پيروى مى‏كنند .و باز مى‏فرمايد: و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا (مريم/51) : در قرآن موسى را ياد كن كه بنده‏اى مخلص و رسول و نبى بود.

و باز مى‏فرمايد: و اذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا (مريم/51) : در قرآن اسماعيل را ياد كن كه درست وعده و رسول و نبى بود.

در اين آيات، رسول و نبى با حرف عطف به يكديگر عطف شده‏اند و در همه آنها كلمه نبى بر رسول عطف شده است.

احتمال ترادف اين دو لفظ ضعيف است، و از طرفى احتمال اينكه مقصود از رسول، كسى غير از نبى است هم با ظاهر اين آيات سازگار نيست، زيرا در اين آيات دو واژه نبى و رسول حال يك انسان را توصيف مى‏نمايند و موصوف در آيه نخست، پيامبر اسلام (ص) و در آيه سوم، اسماعيل است، در حالى كه در آيه 52 حج، اين دو لفظ با كلمه «أو» بر يكديگر عطف شده‏اند، و ظاهر آن تقسيم است، يعنى آنان دو طايفه‏اند، گروهى رسولان، و گروه ديگر انبياء.

اما شما فرموديد كه: """ كلمه نبي(prophet) يعني كسي كه واقعه اي در آينده را "پيشگويي مي كند" در حالي كه "رسول" به معني كسي است كه با پيامي از جانب خدا فرستاده مي شود"""

اما نفرموديد كه اين نتيجه را چگونه گرفتيد بر اساس كدام استدلال مي فرماييد كه نبي يعني كسي كه پيشگويي مي كند؟

حال اينكه ممكن از نبي نيز پيشگويي هم كند اما آيا پيشگويي قيامت تنها لازمه ي نبوت است و هر كس چنين مي كرده نبي بوده؟

در رابطه با رسول هم شما فرموديد كه كسي است كه پيامي از جانب خدا دارد در حالي كه در قرآن چنين هم داريم كه مامور انجام ماموريتي است !!: گاهى قرآن كلمه رسول را درباره فرشته بكار مى‏برد و مى‏فرمايد: (انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا) (مريم/19) : من فرستاده پروردگار تو هستم تا اينكه فرزندى را به تو ببخشم.

(حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا) (انعام/61) آنگاه كه مرگ يكى از شما فرارسد فرستادگان ما جان او را مى‏گيرند.

همچنانكه گاهى كلمه رسول را در فردى به كار مى‏برد كه از جانب بشر معمولى، مأموريتى را بر عهده داشته باشد.چنان كه در سوره يوسف مى‏خوانيم: (فلما جاءه الرسول قال ارجع الى ربك) (يوسف/50) : وقتى فرستاده پادشاه، در زندان پيش يوسف آمد، يوسف به او گفت به نزد صاحب خود برگرد و داستان زنانى را كه دستان خود را بريدند بررسى كن.پس با توجه به اين توضيحات و البته معناي لغوي رسول و نبي نتيجه مي شود كه :

واژه ی نبی، صفت مشبهه و بر وزن «فعیل» است. این واژه اگر از ماده ی «نَبْوَهٔ» باشد، به معنای رفیع و بلندمرتبه است و چنان که از ماده ی «نبأ» باشد، به معنای «صاحب خبر مهم» است; یعنی خبرهایی که فایده ی بزرگی را در بردارند که از آنها علم یا ظن غالب حاصل می شود. البته، چون این عنوان درباره ی پیام آوران الهی به کار رفته است، معنای دوم مناسب تر است; خبرهایی که پیامبران(علیهم السلام)به بشر ابلاغ می کنند، به علت مرتبط بودن با سعادت و شقاوت بشر، از نظر اهمیت و فایده در درجه ی اعلی هستند.

پس «نبی» کسی است که خود از پیام آسمانی آگاه است و خبرهای مهم آسمانی را به بشر ابلاغ می کند; بدین ترتیب، رفعت مقام و بلندی مرتبه، لازمه ی نبی خواهد بود; اما واژه ی «رسول» به معنای فرستاده و پیک است، خواه رسالت و مأموریت او رسانیدن پیام باشد و خواه انجام یک کار.

و اينكه سوره ي 78 قرآن نبا نام دارد به اين دليل است كه از يك خبر صحبت ميكند يك خبر بزرگ و عظيم و همانطور كه گفته شد نبي از ريشه ي نبا است نه نبا از ريشه ي نبي " عنوان نبأ (خبر) ياد شده است، لغتي از همان ريشه "نبي"(سخن نويسنده ي مقاله مذكور)"و به طور كلي نبا يعني خبر و نبي يعني كسي كه خبر دارد.

 

شما فرموديد كه " همه نفوس برگزيدۀ خداوند نبي يا prophet بوده اند" اما كمي بعد گفته ايد كه " كلمه "نبي" به طور اخص اين مفهوم مستفاد مي شود" و اين دو جمله شما يكديگر را نسخ مي كنند.... اگر شما معتقد باشيد كه نبي به همه ي نفوس برگزيده ي خداوند اطلاق مي شود پس حتما قبول داريد كه همه ي رسولان نبي هم بوده اند و اصولا با توجه به معناي لغوي نبي(صاحب خبر)هر پيامبري به دليل اينكه صاحب خبري است ارسال مي شود كه اين خبر را برساند پس اگر نبوت ختم شده باشد و ديگر خبري نباشد پس رسولي هم نيست.... و يا اگر بگويد همه ي رسولان نبي هم هستند اما همه ي انبيا رسول نيستند نشان ميدهد كه نبي اعم از رسول است (نبي معناي عمومي تري نسبت به رسول دارد)و باز هم اگر چنين باشد اگر قرار باشد نبوت ختم شود ديگر رسولي وجود نخواهد داشت...... براي درك آسانتر اين مسئله مثالي ميزنم ....

فرض كنيد بگويند هر معلمي انسان است ولي هر انساني معلم نيست. در اينجا انسان معناي عام را دارد حال اگر قرار باشد انساني وجود نداشته باشد پس معلمي هم وجود ندارد چون لازمه ي معلم بودن ابتدا انسان بودن است.

در ثاني شما مي فرماييد كه " حضرت محمّد(كه نذير يا بيم دهنده نيز ناميده شده است:سوره 33 آيه 44 و 45)آخرين فرد برگزيده خداوند است...." و اين در حالي است كه در ابتداي مقاله از آيه ي 2 سوره ي نحل براي اثبات پيامبري باب و بهاءالله استفاده كرديد (« امر مي كند كه فرشتگان با روح بركسي كه او از بين بندگانش اراده نموده نازل شوندتا مردم را بگويد: آگاه باشيد كه خدايي جز من نيست پس از من بترسيد.»

يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُواْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَاْ فَاتَّقُونِ﴿2﴾)

 در اين آيه گفته شده كه ملائكه با روح بر بنده اي نازل مي شود كه به مردم انذار كند و اگر نذير يكي از صفات نبي باشد كه محمد آخرين آنهاست اين آيه ربطي به پيامبري باب و بهاءالله ندارد چون بنا بر گفته ي خود شما اين تنزيل ملائك ديگر بعد از محمد انجام نخواهد شد.

حال بماند كه شما ادعا ميكنيد كه :" واسطه بمحض پايان رسيدن دور ايشان(محمد (ص) روز قضا خواهد آمد"و به اين نكته توجه نمي كنيد كه براي قيامت و روز قضا علائم و نشانه هايي بيان شده و لازمه ي آن از بين رفتن حيات و تخريب زمين و آسمان و مرگ خورشيد و سقوط ستارگان و..... و تا كنون هيچ كدام از اين وقايع واقع نشده اند..  اينكه پايان دور اسلام به زعم شما قيامت و زور رستاخيز و روز جزا و روز حساب و.... همزمان است با آغاز رسالت و بعثت علي محمد باب! حال با مطالعه قرآن و احاديث اسلامي و دقت در معرفي قيامت متوجه ميشويم كه اين روز روزي سخت و هولناك با حوادث عجيب معرفي شده است حال چگونه است كه اين اتفاقات وحشتناك كه حيات را از بين مي برد به معناي بشارت به ظهور دين جديدي است كه ادعاي عشق و محبت هم دارد؟ كه البته بررسي حالت متشبهات و محكمات در اين علائم از اين بحث ما خارج است.

مطلب بعدي اينكه اگر براستي چنين باشد و به هيچ وجه مسئله ي خاتميت صحت نداشته باشد پس آمدن پيامبراني بعد از محمد بايد در قرآن تشريح شده باشد اما ميدانيم كه بيش از  30مرتبه به رسل من قبلك و عباراتي از اين دست اشاره شده و حتي براي يك بار هم جنين عباراتي براي «من بعدك» نيامده است

 

در آخر شما فرمويد كه " دور ايشان اكمال و تحقّق نبوّات اديان قبل درباره وقوع روز موعودِ" دادرسي" است.چيزي است كه حضرت باب و حضرت بهاءالله صريحاً آن را اعلان فرموده اند"و اين به اين معناست كه نظر شما در مورد خاتم نبي بودن محمد و البته عدم خاتم الرسل بودن محمد(ص) با نظر پيامبر بهائيان در يك راستاست.

در اين رابطه من در مقاله اي خوانده ام كه :در صفحه 293 کتاب اشراقات چنين آمده است :والصلاة والسلام علی سید العالم و مربی الامم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائما ابدا سرمدا.....

درخواست دارم من كه فعلا به اين كتاب دسترسي ندارم شما كه اين كتاب در دستتان است صحت اين سخن را بررسي كنيد.

يا حق

 خاتم النبی ..... خاتمیت ..... خاتم الرسل .... خاتم النبیین ... خاتم الرسولین .... خاتمیت در قرآن ... ختم رسالت .... ختم نبوت .... نظر بهائیان در رابطه با خاتمیت .... پیامبران بعد اسلام .... رسول بعد از محمد (ص) .... آخرین رسول .... آخرین نبی ..... آخرین پیامبر .... از جنس نور .... آشنایی با بهائیت .... اسلام از منظر سایر مکاتب .... محمد خاتم الانبیا ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:12  توسط شب اول قبر  | 

نقد و بررسی مقاله ی "اسلام بد فهمیده شده است"

نقد و بررسی مقاله ی "اسلام بد فهمیده شده است" را از اینجامطالعه کنید.

و مقاله ی اسلام بد فهمیده شده است را که در ۲ بخش است از اینجا و اینجا مطالعه کنید.

مطالعه ی این مقاله و نقد و بررسی آن را برای تمامی دوستان توصیه می کنیم مسائل مطرح شده در مقاله ی مذکور ممکن است سوال بسیاری از دوستان باشد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:40  توسط شب اول قبر  | 

نقدی بر مقاله وقتی که تلف شد از سایت ساغر

نقدي بر مقاله ي وقتي كه تلف شد از ساغر

لازم ديدم توضيحاتي را در مورد مقاله مذكور به نويسنده ي آن بدهم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:38  توسط شب اول قبر 

پاسخ به سایت اوهام زدایی

پاسخ به سهراب نيكوصفت

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:34  توسط شب اول قبر